X
تبلیغات
رایتل

30

شنبه 23 مهر‌ماه سال 1390

با آقای همسر خان قهرم.

الان میگم خدمتتون که چرا!

وجدانا بیین نظر بدین اگه جای من بودین چی کار میکردین.

آقا جان این جناب همسری ما یه عادتی دارن اونم اینه کلا جرف نمیزنن. علاقه خاصی هم به پنهون کاری داره. با مامانش اینا 2 ساعت جلو چشم من حرف میزنه بعد از اینکه تموم شد ازش میپرسم مامان اینا خوب بودن؟ چه خبرا؟ جوابش میشه آره خوب بودن سلام رسوندن. سلامتی خبری نبود!!!

بارها شده با مامان همسری که صحبت میکنم  در مورد یه چیزی حرف میزنه که من هیچی ازش نمیدونم و کلا  این شکلی دارم وب کمرو نگاه میکنم: بعد مامان همسری میگه مگه همسر جان بهت نگفته؟؟؟؟ در این گونه مواقعاگر همسر جان خودش هم باشه میگهه ااااه نگفتم؟؟ یادم رفت!!!!


آی من حرص میخورم در این گونه مواقع آی حرص میخورم!!!اما خوب هیچ کاری هم نمیتونم بکنم بارها بهش گفتم خوب به منم اینا رو بگووو میگه دست خودم نیست یادم میره.

اما شما که غربیه نیستین دیگه بعد 2 سال باورم نمیشه! خیلی رو این مساله حساس شدم. احساس میکنم ترجیح میده من هر چی کمتر از ماجراهای خونه وخونواده اش بدونم!

بعد جالبه که این حساسیت رو هم فقط همسری داره و خونواده اش اصلا اینطوری نیستن. تابستون که ایران بودیم میدید که هم مامانش و هم خواهراش در مورد همه چی با من حرف میزنن و دردو دل میکنن.منم همیشه حواسم بود که نه حرفی از کسی برای کس دیگه ببرم نه کلا بخوام از این حرف هایی که بهم میزنن سوءاستفاده کنم. یعنی خداییش اگه یه عروس خورده شیشه دار بود میتونست با این چیزایی که میدونه جنگ جهانی راه بندازه 

نمیدونم چرا اینطوریه اما خیلی ناراحتم میکنه 

تو اون 3 هفته ایی که من اینترنت نداشتم بطبع خبری هم خواهر برادر و مامانم نداشتم. مامانم هنوز ایران بود اون موقع و تو همون زمان بلیط داشت که بیاد. تا آخرین باری که من با مامان حرف زده بودم قرار بود که از بابای همسری واسه یه کاری کمک بخواد. اما یه کم دو دل بود چون فکر میکرد زحمتشون میشه و از این حرفا.منم با همسری حرف زده بودم که یه جوری از باباش بپرسه اگه سختشونه کلا مامان یه فکر دیگه ایی بکنه. خودم نمیخواستم بپرسم گفتم شاید تو رودربایستی قبول کنن.  تو این مدت من هر دفعه از همسری پرسیدم با بابا صحبت کردی؟ میکفت آره با مامان صحبت کردم باهاش حرف بزنه . هی من میپرسیدم چی گفت بابا ؟ هی اون میگفت نمیدنم!!

گذشت تا اینکه مامان من رفت از ایران. از همسری باز پرسیدم بالاخره چی شد مامان من چی کار کرد؟؟ با بابات صحبت کرد؟ ازش کمک خواست؟ جواب : نمیدونم!

مامان هیچ حرفی در این زمینه باهات نزده؟ تو ازش پرسیدی جوابتو اصلا نداده؟؟ جواب : نه!


بهله!!! پشت گوش ما مخملی!!!!

بعدش که  با مامان خودم و همسری حرف زدم از بین حرف هاشون فهمیدم که کلا همسری در جریان کارها بوده و کلا کلی هم نظریه داشته تو این ماجرا اما به من که میرسید: نمیدونم!!!!!


آخه واقعا این یعنی چی؟؟؟ خب به من بر میخوره! مثلا همسرتم. نمیگم بیا مسائل خصوصی خونوادتو برام بگو. در حد حرف عادی که میتونی بگی  مامان اینا خونه فرختن مامان اینا خونه عوض کردن مامان اینا تلویزیون جدید گرفتن  بابا سرما خورده   خواهری بلیط گرفته الان اینا رازه؟؟؟؟؟


تهران که بودیم واسه خواهر همسری یه مشکلی پیش اومده بود که خیلی هم خودش هم مامانش نارحت بودن و استرس داشتن  هر جفتشون در اون زمینه خیلی با من حرف میزدن. خوب منم نگران اون مساله بودم. از وقتی اومدیم هم فرصتی نشده بود که بتونم حسابی با خواهر همسری حرف بزنم اونم چیزی تو حال احوال پرسی هامون نمیگفت.  از اون حایی که میدونم مامان همسری تقریبا هر روز با همسری سر کارش حرف میزنه چند بار از همسری پرسیدم مشکل خواهرش چی شد ( نگرانی) ایشون هم جواب فرمودن که : نمیدونم!!! آی منم حساس به این کلمه!

5 شنبه شب داشتن تو اتاق بغلی من با مامانشون حرف میزدن در هم باز بود منم میشنیدم کلی هم در مورد این مساله حرف زدن. صجبتشون که تموم شد. طبق معمول گفتم مامان اینا خوب بودن؟ چه خبر؟ جواب: سلامتی. خبری نبود! 

خوب منم قاط زدم دیگه!  البته همون موقع حرفی بهش نزدم. ( که ای کاش میزدم) خودش هم فهمید من حالم خوب نیست( از بس تابلو و ساکت میشم من) فرداش بهش ایمیل زدم که این کارات چه معنی میده این مخفی بازی ها چیه تو همیشه در میاری؟ چرا با من مثل غربیه ها رفتار میکنی. جواب دادن که مساله خاصی نبود و همه رو تو خودت میدونستی فقط مامان یه کم نگرانه تازه من مسائل مربوط به خودمو برات همیشه میگم اما در مورد بقیه نمیتونم حرف بزنم!!!! 

منم بهش گفتم اگه قرار بود من کلا در این مورد چیزی ندونم که خود خواهرت از اول به من هیچی نمیگفت. الان هم ازت نخواستم همه چی رو به ریز برام تعریف کنی من فقط نگران بودم میتونستی یه توضیح کوچیک بدی و تمومش کنی. اما تو این کار رو نکردی و این کارت احساس بدی در من ایجاد میکنه. در ضمن  خودت هم میدونی که این دفعه اولت نبود که این کارا رو میکردی. اصل مساله ماجرای خواهرت اینجا مهم نیست مهم این پنهون کاری تو هست. 

جواب داد که من که نمیفهمم تو چی میگی اون موقع به نطرم این مساله اصلا مهم نبود که بخوام برات بگم. 

از اون موقع هم تا حالا تو قیافه هست و با من حرف نمیزنه! البته منم مثل اون تو قیافم و باهاش حرف نمیزنم . اونقدر هم غده که حاضر نیست قبول کنه که کارش اشتباه هست  انقدر از این کارها و حرفاش عصبانیم که منم کوتاه نمیایم. 


 

نظرات (4)
سلام شب بخیر من از امشب خواننده وب شما شدم جالبه مشکله منم با همسرم همینه هر چیزی تو فامیله خودش که اتفاق میافته مهم نیست و من نباید بدونم ولی تو فامیله من هر چی باشه باید اون بدونه منم مثله خودش رفتار میکنم تا حسابه کار درستش بیادحالا دوستانه میگم تو هم این کارو کن نتیجه میده
پاسخ:
سلام عزیزم خوش اومدی :)
والا همسر حان من هیچ علاقه ای به دونیستن در مورد خانواده من نداره! خانواده مه هیجی حتی در مورد خود منم نداره. با کی بودم با کی حرف زدم با کی دوستم اصلا مهم نیست
سلام




شاید تو رابطه گذشته شون

فرد قبلی از این حرف ها سو استفاده میکرده و خورده شیشه داشته و مثل شما خوب نبوده

برای همین کمی ترس ته دل همسری مونده

با احتیاط رفتار میکنه

پاسخ:
حرف شما درسته اما الان بیشتر از 2 ساله که ما همدیگرو میشناسیم نباید تو این مدت یه کم شناخت پیدا کرده باشه از من؟؟؟
شاید کم حرفه! من خودم تقریبا اینجوری هستم و فکر کنم دلیلش اینه که:
چون آدمای کم حرف عادت نکردن که به این چیزا دقت کنند و مطالب رو تو ذهنشون دقیق و مرتب نگه دارن که بعدا تعریف کنن باعث میشه همیشه جزئیات حرفا یادشون میره حتی گاهی از یه صحبت نیم ساعته فقط دو سه جمله کلی یادشون میمونه!
البته من خودم دارم روش کار میکنم و شما هم اگر قضاوت زود نکنید و ببینید مشکل همسرتون همینه میتونید بهش کمک کنید تا این اشکالش رو برطرف کنه.
سلام خانوم همسری
پیشنهاد میکنم اصلا به فکر تلافی و اینجور کارا نباشی،اگه به ادامه زندگی مشترکت علاقه داری به جای قهر کردن در مورد مشکلی که ناراحتت کرده باهاش حرف بزن و مشکلاتتو پیش این و اون نبر به هیچ وجه. فقط حرف زدن بهترین راهه. شاید از بچگی بهش یاد دادن که خبرای داخل خونه رو نبره بیرون. صبور باش
پاسخ:
سلام مینا جون. والا من حرف زدم اون قهر کرد!! من براش توضیح دادم که از چی ناراحت شدم. اما نتیجش شد قهر همسری

راستی من درسته خانوم همسری هستنم اما اینجا اسمم ملی هست :)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد